۲۳ فروردین ۱۳۸۸



تمام روز سرش رو توي بغلم ميگيرم و نوازشش ميكنم. تنش ميلرزه و مثل كسي كه توي تبي بسوزه براي خودش هذيون ميگه. يك موقعهايي گريه ميكنه، يك موقعهايي خيره ميمونه به جايي و يكهو هم ميخوابه اما توي خواب انگار تنش ميپره. ميگم پاشو بايد بريم خونه يكي كه دوستش داريم، به دوشش ميكشم تا خونه دوستي. ميشينم و حرف ميزنم و در تمام اين مدت مثل بچه اي كه به حرفهاي بزرگترها گوش ميده، گوش تيز كرده و چشمهايش هوشيار هوشيارند. دوباره ميزنيم بيرون و.... آخرش آونقدر روي دوشم سنگيني ميكنه كه بايد دستم رو به جايي بگيرم تا قدم بردارم. متهم اصلي منم، و قاضي خدا.
بارون ميزنه روي صورتم و اشكهام رو گم ميكنه.
دلي كه بشكنه با هيچ بندي، بند زده نميشه....

۱ نظر:

  1. آرزو می کنم که زودی خوب شه...چون می دونم بد بودن حالش حتی سخت تر از بد بودن حال خود آدمه....خیلی سخته تحمل ناراحتیش...

    پاسخ دادنحذف