تمام روز سرش رو توي بغلم ميگيرم و نوازشش ميكنم. تنش ميلرزه و مثل كسي كه توي تبي بسوزه براي خودش هذيون ميگه. يك موقعهايي گريه ميكنه، يك موقعهايي خيره ميمونه به جايي و يكهو هم ميخوابه اما توي خواب انگار تنش ميپره. ميگم پاشو بايد بريم خونه يكي كه دوستش داريم، به دوشش ميكشم تا خونه دوستي. ميشينم و حرف ميزنم و در تمام اين مدت مثل بچه اي كه به حرفهاي بزرگترها گوش ميده، گوش تيز كرده و چشمهايش هوشيار هوشيارند. دوباره ميزنيم بيرون و.... آخرش آونقدر روي دوشم سنگيني ميكنه كه بايد دستم رو به جايي بگيرم تا قدم بردارم. متهم اصلي منم، و قاضي خدا.
بارون ميزنه روي صورتم و اشكهام رو گم ميكنه.
دلي كه بشكنه با هيچ بندي، بند زده نميشه....
آرزو می کنم که زودی خوب شه...چون می دونم بد بودن حالش حتی سخت تر از بد بودن حال خود آدمه....خیلی سخته تحمل ناراحتیش...
پاسخ دادنحذف