
من تا ما
۲۰۰۹/۱۱/۲۵
مونولوگ های غربت 4

۲۰۰۹/۱۱/۴
مونولوگ های غربت 3

۲۰۰۹/۱۰/۲۶
مونولوگ های غربت 2

۲۰۰۹/۹/۲۹
مونولوگ های غربت 1

- خیلی وقته که حوصله نوشتن ندارم. یعنی هزار بار شاید حرفهایی رو با خودم تکرار کنم که باید بنویسم توی وبلاگ، حتی گاهی روی کاغذ نوشتم و گذاشتم که تایپ کنم اما یا کامپیوتر با فونت فارسی نداشتم یا حوصله تایپ رو. اما بالاخره معجزه شاهنامه به دادم رسید و منو برگردوند به نوشتن. کلی داستانهای سفر و حرفهای ناگفته دارم که وقت خداحافظی نگفتم، همه بماند برای بعد.
- منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم.....
- من اینجا بدجور دلم هوای خیلی چیزها رو میکنه. شامهای مامان، بغلهای بابا، بوسهای هر از چندگاهی و بی دلیل یاسی، چند کلمه حرف حساب زدن با آیلر، نصیحت های از ته دل و خواهرانه مهشید، درد و دل های آرزو، کلاس های شاهنامه و روبروی سالومه نشستن و سئوالهای حسابیش، چشمهای خواب آلود مینا، دردو دل کردن با سمیرا و حرف زدن از همه چیز زندگیم، گم شدن تو بازار تجریش و با کلی سبزی و ترشی برگشتن خونه، با هم چایی خوردن های صبحگاهی و ...نونهای بربری سید. من دلم قدم زدن تو خیابون ولیعصر و ترسیدن از موش جوبها رو میخواهد. یا گردو خوری با گیتا تا سر عباس آباد بعد هم تماشای CD فروشی ها برای دیدن CD های جدید. اینجا آدم یکهو دلش هوای چیزهایی رو میکنه که اصلا فکرش رو هم نمیکرده....
- اینجا همه چیز خوبه، همه چیز. یعنی من اصلا دلخور نیستم یا غمگین و .... من فقط ...
- اینجا آدمها به هم احترام میگذارند، اصلا مهم نیست زن هستی یا مرد. به جای اینکه سر تو رفتن از در با هم تعارف کنند، کسی که زودتر رسیده، زودتر از در میگذره و در رو نگه میداره تا تو هم رد بشی. فقط این یک مورد نیست، کلا اینجا تکلیف مردم با خودشون روشنه یا میخواهند از در رد بشوند یا نمیخواهند، خودشون و دیگری رو معطل نمیکنند در عین حال یه راهی پیدا کردند که به هم احترام هم بگذارند.
- به خاطر این کامنت گذاشتن شاید اصلا از اینجا هم اسباب کشی کردم، برم یه جایی که بازخورد بگیرم!
- اینجا آسمون از تهران آبیتره اما چون آسمون دل مهمتر از آسمونه آفتاب و مهتابه، نمیشه گفت آسمون اینجا زیباتر از آسمون تهرانه! اینجا کلاس شاهنامه نداره، با کسی نمیشه دو کلمه حرف حساب زد، باید حسابی مراقب خودت باشی، کسی نیست که محکم بغلت کنه و ببوستت و بعدش گل از گلش بشکفه، کسی نیست که از ته دل نصیحتت کنه، کسی نیست که برات درد و دل کنه، اینجا دست کمک کننده کمتر به سمت تو درازه باید بخواهی تا دیگران کمکت کنند اون هم اگر خواب بعد از ظهرشون خراب نشه یا شام شبشون دیر نشه! اینجا شب که میرسی خونه شام آماده نیست، باید تازه فکر کنی که چی بخوری. وقتی توی خیابون راه میری اگه بیهوا بخوری به کسی نمیتونی بگی ببخشید! اینجا ترشی های تجریش رو نداره. اینجا وقتی میری خرید جای دیدن مغازه های رنگ و وارنگ و بوی ادویه و نون قندی، هوای یخ توی فروشگاه به تنت میخوره و ردیف های دراز پر از چیزهای مصنوعی. اینجا وقتی بارون میاد هوا سرد نمیشه، گرم گرمه. اینجا بارونش هم هوای بارون تهران رو نداره. اینجا کوه نداره، اینجا..... اینجا خونه نیست.
۲۰۰۹/۶/۱۳
خداي من- خداي اينها

۲۰۰۹/۶/۱
بعد از مدتها از ته دلم احساس گلایه دارم از خدا. گلایه دارم..... دلم از اون گریه های هر از چندگاهی میخواهد و فراموشی از دست رفته ها و بخشش اشتباهات ...کاش میشد....
۲۰۰۹/۵/۲۹
بهشت دستانت

هيچ تابحال خدا را يافتهاي؟ آنجا كه نفسهاي من بر نفسهايت مماس ميشود خدا ظهورش را پررنگ ميسازد. هيچ مهم نيست كه اين نقطه فرسنگها دور از من و توست، شايد در نقطهاي وسط درياي سرخ يا شايد در نقطهاي وسط كويرهاي طلايي هميشه تشنه، مهم اين است كه خدا در آن نقطه عشق ما را به انتظار نشسته است. مهم نيست فاصله دستان ما چقدر است، آنجا كه دستانمان نيت ميكند پرواز در درياي عشق را، خدا، ناخدا ميشود. هيچ تابحال خداي ناخدا ديدهاي؟
خيال لبهايت شوق رفتن را دويدني ميكند مداوم و بوي بهشت دستانت شوق بودن را مدام.
گم شدن در دستانت را وعده اي ده و رخصتي شو بودن آسماني ام را.