TEMPLATE ERROR: Error during evaluation of comment-form من تا ما

من تا ما

Jun 13، 2009

خداي من- خداي اينها


تحليلهاي BBC كه تكراري ميشه ميزنم تلويزيون جمهوري اسلامي. هر 6 كانال اذان پخش ميكنه. به صداي الله اكبر بغضم ميتركه. گريه كردم، براي خدا. واقعا خدا بزرگتر است؟ واقعا به بزرگتر بودن خدا اعتقاد داريد؟ كدام خدا بزرگتر است؟ خداي دروغ؟خداي تحقير مردم؟ خدايي كه ميخواهد به هر قيمتي خدايي كنه و به رخ بكشه خداييش رو؟ خدايي كه دو دستي به صندلي خدائيش نشسته و حاضره براي اون صندلي همه مردم زمين رو گردن بزنه و تنهاي تنها خدايي كنه؟ خدايي كه به روي مردم ميخنده و مثل جلادها زبانشون رو از گلو بيرون ميكشه؟ خدايي كه ميدونه دوستش ندارند اما به زور به دنبال جايي در دل آدمهاش ميگرده؟؟؟!!خداي من شكل خداي اذان اينها نيست. خداي من دوست داره همه رو، خداي من راست ميگه، خداي من نياز به اثبات وجودش نداره، خداي من نياز به بزرگ بودن نداره، خداي من آفريدگاره چون نميخواسته تنها باشه، خداي من نياز به هيچ صندلي نداره هر جه كه باشه همه چيز رو به بهترين شكل خودش ميسازه. خداي من از خداي اينها جداست، خداي من خداست و براي خدائيش هيچ اثباتي نميخواهد.

Jun 1، 2009



بعد از مدتها از ته دلم احساس گلایه دارم از خدا. گلایه دارم..... دلم از اون گریه های هر از چندگاهی میخواهد و فراموشی از دست رفته ها و بخشش اشتباهات ...کاش میشد....

May 29، 2009

بهشت دستانت



هيچ تابحال خدا را يافته‌اي؟ آنجا كه نفسهاي من بر نفسهايت مماس مي‌شود خدا ظهورش را پررنگ ميسازد. هيچ مهم نيست كه اين نقطه فرسنگها دور از من و توست، شايد در نقطه‌اي وسط درياي سرخ يا شايد در نقطه‌اي وسط كويرهاي طلايي هميشه تشنه، مهم اين است كه خدا در آن نقطه عشق ما را به انتظار نشسته است. مهم نيست فاصله دستان ما چقدر است، آنجا كه دستانمان نيت ميكند پرواز در درياي عشق را، خدا، ناخدا ميشود. هيچ تابحال خداي ناخدا ديده‌اي؟


خيال لبهايت شوق رفتن را دويدني ميكند مداوم و بوي بهشت دستانت شوق بودن را مدام.

گم شدن در دستانت را وعده اي ده و رخصتي شو بودن آسماني ام را.

May 24، 2009

دلگويه‌هايي بر نوشته آيلر


گريه كردم باهاش چون انگار ته دلم تنگ شد، براي چيزي كه مدتهاست با تمام وجود از خودم جداكردم تا بتونم ازش دل بكنم و بيهوا بزنم به جاده وبروم، بروم، بروم...دورِ دور. چون دلم سوخت، براي خودم، براي آدمهايي مثل خودم كه اينجا هيچي نداشتند و ندارند به جز قلبي كه به تمامي به اسم ايران ميلرزه و به آهنگ اي ايران اشك ميريزه، هنوز. چون دلم گرفت به حرمتي كه هر بار براي داشتنش دل به كسي بستيم، دلمون رو شكست. چون نميتونستم باور كنم تمام توانم در تمام اين يك سال براي رفتن از جايي صرف شده كه هواي بهارش رو كه پره از بوي پيچهاي امين الوله ميپرستم، حرفهاي مردم كوچه‌ها و خيابونهاش را ميفهمم و بارها زندگي كرده‌ام، چراغونيهاي خيابونهاش مثل آسمون پر از ستاره من رو بچه ميكنه و پر از ذوق، حليم‌هاي با بوي دارچين و روغن محليش منو مست ميكنه و ياد كوههاش، فقط ياد كوههاش بهم اطمينان بودن و شدن رو ميدهد. گريه كردم، براي اميدي كه نداشتيم، براي حرمتي كه حتي به طور شخصي در خاك خودمون نداشتيم چه برسه به ملي و... گريه كردم، چون وادار شديم خودخواه باشيم تا زنده بمونيم، كه اگر خودخواه نبوديم له ميشديم. گريه كردم چون مجبورمان كردند براي بودنمان، توان شدن را از همديگر بدزديم و بشويم آدمهايي كه حتي بودن هم ندارند. گريه كردم براي ايماني كه فراموش شده بود و رفته بود لابه‌لاي قهرمانيهاي كتابهاي داستان. گريه كردم.... براي دلي كه تنگ ميشه براي آفتاب ايرانش.

May 11، 2009


از اين وبلاگ به اون وبلاگ سرك ميكشم و سعي ميكنم بفهمم آدمهايي كه روزها بهشون لبخند ميزنم و زندگي ميكنم كنارشون چي فكر ميكنند يا حتي سعي دارند چه فكرهايي رو پنهون كنند و چرا! همينطور منتظرم تا اين آهنگهاي ساكسيفون دانلود بشه كه شايد روزي در لابه‌لاي همون سكوتهاي معروف به كار بياد. سعي ميكنم براي كسي كامنتي بگذارم اما نه دستم ميره و نه دلم. به چند ساعت اخير نگاه ميكنم كه به خيال خودم امتحان بزرگي رو پشت سر گذاشتم و سعي كردم مثل قصه‌ها رفتار كنم و شد، فكر كنم بابت اين ماجرا بايد براي خودم كادو بخرم، آنهم از جنس كتاب يا عطر. توي يك خلاءِ خوشم. دلم نميخواهد كسي برام شعر بخونه يا حتي بگه دوستم داره، دوست دارم با كسي سكوت كنيم و هيچي نگيم و دوتايي يا اصلا چند تايي لابه‌لاي فكرهامون دنبال جاهاي خالي بگرديم، دنبال خدا بگرديم و خوشحال بشويم از پيدا كردنش، از بودنش، از اينكه هنوز همه چيز خط خطي نشده و بعد بلند شويم بريم براي خودمون كادو بخريم، مثلا يه بستني ميوه‌اي با دو طعم مثلا سيب و انبه. اين لحظه‌ها رو ميبوسم و مثل يه شي مقدس روي تاقچه ميگذارم كه ادامه رو مي‌سازند.

من واقعا به نوري روشنگر نياز دارم....

May 7، 2009

مونولوگ‌هاي روزانه


از كنار پاركي توي وليعصر و آنطرف‌ها ميگذرم، بويي هوا رو پر كرده، نميدونم كه اين بو منو ياد چه كسي يا چه چيزي ميندازه اما ميدونم كه اين بو آشناست، همسن خاطره‌اي خوب و زماني خوبه اما هيچ يادم نمياد كه سابقه اون به كي برميگرده. با تمام وجود سعي ميكنم اون هوا رو نفس بكشم. پا شل ميكنم و خودم رو توي اون بو رها ميكنم.


از يك درخت توت پر از توتهاي نرسيده آويزون شده و سعي ميكنه لابه‌لاي اون همه توت سبز كال نرمترينش رو پيدا كنه و بكنه. شايد 10 ساله است يا كمتر. زردي موز و دستهاي سياهش عجيب چشمگيره. ميگه مرسي، فكر نكني از اون مرسي‌ها كه توي مهموني‌ها در تعارفاتمون ميگيم و بعد هم همه چيز رو نصفه ميخوريم كه بله!!!!!! ما با كلاسيم!!!!!!!!، يك مرسي كه انگار..... خواهش ميكنمي ميگم و سرم رو پائين ميندازم تا به كلاس برسم طول راه تماما ميگم مرسي، مرسي، مرسي..... و باز حس ميكنم نشد. نميدونم چرا ما آدمهاي حسابگر، كه همه چيز برامون معامله است، وقت معامله با خدا كه ميشه بُزخَر ميشيم و حتي يه مرسي هم نميگيم كه به خدا بچسبه، يعني حتي عجالتاً به خودمون هم نميچسبه!


سر كلاس صحبت از هيجان ميشه و شور و تفاوتشون. اينكه شور عاملي داخليه كه انسان رو شاد ميكنه و هيجان عاملي خارجي كه زماني كه انسان آن شور را درونا حس نميكنه به دنبالش ميگرده و اون را از عوامل خارجي طلب كرده و به زندگيش مياره و صد البته تاثير شور بسيار عميقتر و سالمتر از تاثير هيجانه. بعد با خودم به شوري فكر ميكنم كه اين روزها در وجودم ميدوه، خيلي ساده، آنقدر ساده كه توضيح هم نميشه داد، تنها توضيحش سكوته و ....تو.

Apr 27، 2009

دوستم داري را بسيار از من بپرس...

آنجا كه پاي كلمات لنگ ميماند، آنجا كه حتي لبخند نيز ياراي پاسخ به خوشبختي نيست، برايت اشكريزانم. آنجا كه صدايت نوازش باران ميشود بر درختان بهاري دلم، سپاس بودنت را تنها اشك پاسخ است، تنها اشكهاي خوشبختي. بوي عود و نورهاي رنگارنگ شمعهاي اتاقهايمان و نوازش "صلت كدام قصيده اي اي غزل" و گاهي "ميان خورشيدهاي هميشه زيبايي تو لنگري است" و تماشاي تو. تماشايت وقتي ميان كتابها ميگردي يا زماني كه تماشا ميكني خوشبختيم را و دو پاره يك حقيقت بودنمان را. من به دوستت دارمهاي مكررت معتادم و به دوست داشتنت زنده. تكرار تو در زندگيم نو شدن سرايش خداست و نگاههايت برهاني بر گنجيدن كلام خدا در چشمان آدمي. آنجاست كه سكوتهاي ميان كلامت را ميپرستم كه جلوه خداست و كلامت را سجده ميكنم كه تجلي حقيقت بودنم است.

هيچ ميداني.... سرشارم ميكني از عشق و خوشبختي، آنقدر كه به گنجايشم شك كنم؟

و احساس ميكنم هيچ گاه اين اندازه دوست داشته نشده ام.