۲۴ فروردین ۱۳۸۸

براي روزهاي خيلي قديمي، خيلي دور همراه با تقديم عشقي بي انتها



بعد از موجهاي يك طوفان، شايد كهنه و قديمي، شايد هم تازه و غم‌انگيز سعي ميكنم روز باروني آرومي رو شروع كنم. خودم رو توي آهنگهاي ريرا گم ميكنم و خودم رو توي شعري تكرار ميكنم "آنكه ميگويد دوستت ميدارم، دل اندوهگين شبي است كه مهتابش را ميجويد....". ناخونهامو لاك ميزنم، سفيد بي رنگ بي رنگ، رنگ شكوفه هاي گيلاس. گاهي گوشم با صداي بارونه، گاهي با صداي تك تك هزار قناري خاموش گلوم و گاهي با صداي گريه هزار ستاره تمنايم. وسطها خودم رو توي يكي از كتابهاي نيمه تموم گم ميكنم و سعي ميكنم به قول آيلر از اين زندگي مجازي ببُرم و ساعاتي از عمرم رو در يك زندگي واقعي ادامه بدهم . هنوز روي سينه‌ام سنگيني ميكنه و دردش تمام وجودم رو پر ميكنه. شايد از هواي تازه است، بوي بارون رو سينه به سينه ميكنم با هواي اتاقم و بوي عود، صداي بارون رو سينه به سينه با آواز خنياگر غمگيني كه آوازش را از دست داده است و نور كمرنگ آسمون باروني رو با نور رنگين شمعهايم و هزار كاكلي شاد. بعد از مدتي هوس چاي سبز با طعم هلو ميكنم و چند خط شعر ورها شدن در خلا آسمون بي آفتاب.


من تمام ابديت را خواسته بودم و پاسخم خاموشي انتها...

.....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر