
وسط اين روزها لحظات آرامشم شده زمان خوردن چايي سبز با طعم هلو يا ياسمن، با يك قاشق عسل و فكر به چيزهاي خوب. مثلا يك طلوع بالاي يك كوه بلند يا شروع يك صبح خوشبو توي بازار گلهاي افسريه. اينكه لابهلاي موهام گلهاي رنگي رنگي آويزون كنم و بعد شروع كنم به دويدن ودر حالي كه مواظب ريختن گلها هستم بوي باد رو وقتي از روي گلها رد ميشه و لاي موهام ميپيچه نفس بكشم. يا برم سر مزار فروغ (با توجه به اين مهم كه بنده ساعت 12 نصفه شب سالروز مرگ فروغ يادم افتاد كه اون روز چه روزي بوده!!) و شعر بخوانم و تو آرامش اونجا گم بشم... روز يا شب؟ نه اي دوست غروبي ابدي است.... بعد هم از آنجا تا ميدان تجريش پياده بيام، آخ كه چقدر سرازير شدن تو اون خيابون لذت بخشه (ناگفته نماند كه تنها نبودن تو تمام اينها همه چيز رو لذت بخشتر هم ميكنه). خلاصه روزها وسط يك رهايي و نگراني معلقه (كه صد البته جنبه نگراني سنگينتره)، اما همين روزهاي سخت آفتاب فرداها رو قشنگتر ميكنه، ميدونم.