
نگاهش ميكنم و ميگم زن باش اما مردانه بجنگ، نگاهش رو ازم ميدزده و به يه نقطه بي معني روي زمين نگاه ميكنه.... نميگه، اما ميدونم گاهي دلش ميخواهد كسي برايش "میان خورشیدهای همیشه زیبایی تو لنگری است" بخواند و بوي نرگس به او ببخشد و بي صدا به نفسهايش گوش دهد، آخه اون يك زنه كه با مادر خورشيد نسبت داره...
با دوستي صحبت ميكردم، دلم گرفته بود و چند خط شعر ميخواست و رها شدن. از خودم ميگفتم. از تظاهرهاي زياد و خستگي هاي زيادتر از از اين تظاهرها. از اين پشت سوتك رفتن و دميدن خسته ام ها، گاهي ميخواهم از پشت اين سوتكها بيرون بيام ها و با صداي خودم داد بزنم ها. اينجا بود كه درگير سئوال شدم. چرا من نيستم؟ بعدتر ديدم براي من بودن يك جاي كار ايراد داره، اونهم ايرادي بزرگ، همه به صداي سوتك من عادت دارند نه صداي من. صداي سوتكي كه من رو موجودي قوي، تكيه گاه و بي نياز معرفي ميكنه. اما صداي من... بعد فكر كردم چند نفر رو در كل زندگي دارم كه بتوانم خودم باشم و در كنارشون با صداي خودم حرف بزنم نه با صداي سوتكم. و آنها بفهمند و گوش كنند و دوست داشته باشند صداي من را. بعد در كمال ناباوري ديدم تعداد اين آدمها كمه، اونهم به شكل فاجعه باري كم، اينهمه دوست و..... بعد به اين فكر كردم كه دليل اين كم بودن چيه؟! بزرگترين علت عادت بود، عادت آنها به صداي سوتك و در نتيجه ترسيدن و حتي مسخره كردن و توبيخ صداي من. اين توبيخها من رو چنان ساكت نگه ميداره كه گاهي براي اينكه فراموش نكنه حرف زدن رو بايد به زور به حرف وادارش كنم. تنها كسي كه بهش اعتماد داره خودم هستم، تنها كسي كه نميترسه از عرياني در برابرش. گاهي براي امتحان اينكه ببينم كي من رو عريان ديده يه سئوال ساده ميپرسم، من چه رنگيم؟
روزها قبلتر به دوستي ميگفتم نبايد از عرياني ترسيد، اما بعد از اين فكرها ديدم عرياني سخت تر از اونه كه فكر ميشه كرد. بايد عادت شكست، عادت بقيه و مهمتر عادن خودت به صداي سوتكت به جاي صداي خودت.
واقعا چند نفر ميدانند كه من چه رنگيم؟
با دوستي صحبت ميكردم، دلم گرفته بود و چند خط شعر ميخواست و رها شدن. از خودم ميگفتم. از تظاهرهاي زياد و خستگي هاي زيادتر از از اين تظاهرها. از اين پشت سوتك رفتن و دميدن خسته ام ها، گاهي ميخواهم از پشت اين سوتكها بيرون بيام ها و با صداي خودم داد بزنم ها. اينجا بود كه درگير سئوال شدم. چرا من نيستم؟ بعدتر ديدم براي من بودن يك جاي كار ايراد داره، اونهم ايرادي بزرگ، همه به صداي سوتك من عادت دارند نه صداي من. صداي سوتكي كه من رو موجودي قوي، تكيه گاه و بي نياز معرفي ميكنه. اما صداي من... بعد فكر كردم چند نفر رو در كل زندگي دارم كه بتوانم خودم باشم و در كنارشون با صداي خودم حرف بزنم نه با صداي سوتكم. و آنها بفهمند و گوش كنند و دوست داشته باشند صداي من را. بعد در كمال ناباوري ديدم تعداد اين آدمها كمه، اونهم به شكل فاجعه باري كم، اينهمه دوست و..... بعد به اين فكر كردم كه دليل اين كم بودن چيه؟! بزرگترين علت عادت بود، عادت آنها به صداي سوتك و در نتيجه ترسيدن و حتي مسخره كردن و توبيخ صداي من. اين توبيخها من رو چنان ساكت نگه ميداره كه گاهي براي اينكه فراموش نكنه حرف زدن رو بايد به زور به حرف وادارش كنم. تنها كسي كه بهش اعتماد داره خودم هستم، تنها كسي كه نميترسه از عرياني در برابرش. گاهي براي امتحان اينكه ببينم كي من رو عريان ديده يه سئوال ساده ميپرسم، من چه رنگيم؟
روزها قبلتر به دوستي ميگفتم نبايد از عرياني ترسيد، اما بعد از اين فكرها ديدم عرياني سخت تر از اونه كه فكر ميشه كرد. بايد عادت شكست، عادت بقيه و مهمتر عادن خودت به صداي سوتكت به جاي صداي خودت.
واقعا چند نفر ميدانند كه من چه رنگيم؟